• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4226
  • يکشنبه 1389/4/27
  • تاريخ :

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش

یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد، چیزی برای خوردن به دست نیاورد. گله های گوسفند و بز از کنارش می گذشتند. گرگ هم از جایی که مخفی شده بود، حرکت گوسفندها و بزهای خوشمزه را می دید، اما جرئت نداشت که از کمین گاهش بیرون بیاید. زیرا هر گله ای دو سه نفر چوپان داشت و چند تا سگ هم همراه گله بود. گرگ می دانست که اگر سر و گوشی نشان بدهد، دندان تیز سگ های گله و چوب و چماق چوپان ها در انتظارش است.

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت

گله ها که از جلو چشم های گرسنه ی او عبور کردند، گرگ از مخفی گاهش بیرون آمد و به طرف جوی آب رفت و با خودش گفت: « حالا که چیز دندان گیری برای خوردن پیدا نکرده ام، بهتر است کمی آب بخورم تا شکم گرسنه ام این قدر قار و قور نکند.»

وسط راه، فکر کرد که بهتر است از آب زلال چشمه که هنوز به جوی راه پیدا نکرده بنوشد با این فکر، گرگ راهش را کج کرد و به طرف سرچشمه رفت.

از قضای روزگار، گوسفندی از گله جدا افتاده بود و تک و تنها به طرف روستا می رفت. گوسفند وقتی چشمش به جوی آب افتاد، احساس تشنگی کرد و رفت تا خودش را سیراب کند. گوسفند درست زمانی به جوی رسید که گرگ هم به سرچشمه رسیده بود و می خواست آب بخورد.

گرگ با دیدن گوسفند، دهنش آب افتاد لب و لوچه اش را لیسید و برای اینکه گوسفند را فریب دهد و به او نزدیک شود، با صدای بلند گفت: «آهای گوسفند نادان! مگر نمی بینی که من هم دارم از آب این جوی می نوشم؛ چرا مواظب حرکات و رفتارت نیستی و آب را گل آلود می کنی؟»

گوسفند از دیدن گرگ ترسید. می خواست فرار کند، اما با خودش گفت: «این گرگ، ظاهراً کاری به کار من ندارد. پس چرا بترسم؟...»

گوسفند که فکر می کرد گرگ راست می گوید و نمی دانست که گرگ می خواهد از آب گل آلود ماهی بگیرد نگاهی به جوی و نگاهی به گرگ انداخت و گفت: «ای بابا! این چه حرفی است که شما می زنید. من پایین جوی هستم و از این پایین آب می خورم و شما بالای جوی و درست کنار سرچشمه ی آن هستید. اگر هم کسی بتواند آب را گل آلود کند، شمایید.»

اما این حرف ها برای گرگ بهانه جو اصلاً ارزشی نداشت. این بود که آرام آرام به طرف گوسفند رفت و پرسید: «ببینم، آب از توی جوی به چشمه می آید یا از توی چشمه به جوی؟»

گوسفند جواب داد: «این دیگر معلوم است همه می دانند که آب از چشمه به جوی می رسد و الآن هم شما سرچشمه اید، نه من...»

گرگ که با هر کلمه، قدمی به گوسفند نزدیک تر می شد، گفت: «چه زبان درازی داری. همان جا بمان که آمدم بخورمت. بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.»

گوسفند تازه فهمید که اعتراض گرگ، چیزی جز بهانه و فریبی نبوده است. خواست فرار کند، اما دیگر کار از کار گذشته بود و گرگ آن قدر به او نزدیک شده بود که با یک جمله توانست گوسفند بیچاره را شکار کند.

از آن به بعد، درباره ی آدم زورگو و فریبکاری که برای رسیدن به مقصود ناحق خودش بهانه تراشی کند، می گویند: «بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.»

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت
                                                                                                                       ضرب المثال_ مصطفی رحماندوست
گروه کودک و نوجوان سایت تبیان
 

مطالب مرتبط

با شیطان ارزن کاشته

فردا من این ده را زیر و رو می کنم

نیش عقرب نه از ره کین است

نرود میخ آهنی در سنگ

من زینب زیادی ام

یک کلاغ چهل کلاغ

از آنهاست که نان را پشت در می مالند

درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربزه الله اکبر!

هم چوب را خورد هم پیاز،هم پول داد

خود کرده را تدبیر نیست

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
با شیطان ارزن کاشته

با شیطان ارزن کاشته

یکی بود، یکی نبود. قصه گویان قدیمی قصه ای تعریف کرده اند و گفته اند روزی از روزها شیطان خودش را به صورت یک مرد کشاورز در آورد و با خود گفت: «باید بروم سر یک نفر کلاه بگذارم.» شیطان رفت و رفت تا به روستایی رسید.
فردا من این ده را زیر و رو می کنم

فردا من این ده را زیر و رو می کنم

روزی بود، روزگاری بود. در زمان قدیم، مأموران حکومت برای گرفتن باج و خراج (یعنی همین عوارض و مالیات) به شهرها و روستاها می رفتند. مالیات گرفتن قانون نداشت. هر چه مأموران شاه بیشتر مالیات می گرفتند، حق داشتند سهم بیشتری برای خودشان بردارند. به همین دلیل آن
نیش عقرب نه از ره کین است

نیش عقرب نه از ره کین است

یکی بود، یکی نبود. در گوشه ای از این دنیای بزرگ، لاک پشتی با یک عقرب دوست شده بود. آن ها هر روز کنار برکه یکدیگر را می دیدند، با هم بازی می کردند، برای هم قصه می گفتند و از آن روزها و امیدهای زندگی شان حرف می زدند.
UserName